ميگل آنخل آستورياس
زمانی که در پاریس
بودم دوستی می گفت حاضرست برای اعتراف نکردن به چیزی که اعتقادی به آن
ندارد خودش را از پنجره بیرون بیندازد. اما راه دیگری هم وجود دارد. باید
نوشت. باید از هر چه حقیقت ست دفاع کرد. تو به چیزی اعتراف کردی که نمی
خواستی در قلبت بماند. پس حالا نگران این مسئله نباش. چنین چیزی در قلب تو
ریشه نخواهد دواند. آزادی شب نیست که نگران طلوع خورشید باشد مبادا تاج و
تختش نباشد و نابود شود. آزادی اسم تمام انسان های این کره ی خاکی است.
اسم همه ی فرزندانت را بگذار آزادی تا اگر یکی را از تو گرفتند باز هم
آزادی داشته باشی...
- بخشی از نامه ی ميگل آنخل آستورياس به خوان هرناندز رامیرزمنبغ
2
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 7:49  توسط م
|
Aristotle
Without friends no one would choose to live
source: quotationsbook
2
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 12:57  توسط م
|
آنتونی گیدنز
به نظر من مهم ترین اتفاق در حال
وقوع این است که ما دیگر بر اساس آنچه فرهنگ و یا سرنوشت محتوم به ما دیکته می کند
زندگی نمی کنیم. دیگر زنان و مردان در چارچوب سرنوشتی که بواسطه ی نقش آنها از پیش
تعیین شده است زندگی نمی کنند. به عبارتی دیگر هویتمان باید بیشتر توسط خودمان کشف
و طراحی شود، نه بواسطه ی نقش های اجتماعی که بازی می کنیم. به بیانی فنی تر،
شناخت مان از خود و هویت خود، به صورت پروژه ای باز اندیشانه در آمده است. باید
مدام به این فکر کنیم که هستیم؟ چگونه به نظر می آییم؟ چه شکل هستیم؟ چگونه می
خواهیم باشیم؟ و پاسخ این سوالات به نسبت
بسیار بازتر و غیر مشخص تر شده اند. گیدنز، آنتونی (1384): چشم اندازهای جهانی،
محمد رضا جلایی پور، تهران: طرح نو، چاپ دوم: 1384، ص 126
منبع: http://khovarnagh.blogfa.com/post-539.aspx
2
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 18:15  توسط م
|
John Donne
No man is an
island, entire of itself; every man is a piece of the continent, a part
of the main; if a clod be washed away by the sea, Europe is the
less...any man's death diminishes me, because I am involved in
mankind
source: http://isu.indstate.edu/ilnprof/ENG451/ISLAND
This is a quotation from John Donne (1572-1631). It appears in Devotions upon emergent occasions and seuerall steps in my sicknes - Meditation XVII, 1624:a
"All mankind is of one author,
and is one volume; when one man dies, one chapter is not torn out of
the book, but translated into a better language; and every chapter must
be so translated...As therefore the bell that rings to a sermon, calls
not upon the preacher only, but upon the congregation to come: so this
bell calls us all: but how much more me, who am brought so near the
door by this sickness....No man is an island, entire of itself...any
man's death diminishes me, because I am involved in mankind; and
therefore never send to know for whom the bell tolls; it tolls for thee."
2
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 16:52  توسط م
|
الن گودمن
ما خود را با آنچه فکر می کنیم می توانیم انجام دهیم داوری می کنیم، در حالی که دیگران ما را با آنچه تا کنون انجام داده ایم داوری می کنند.
منبع: طراح
2
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 16:36  توسط م
|
افلاطون
آنان که فکر میکنند داناتر از آنند که در سیاست دخالت کنند، مجازاتشان این است که سلطهی احمقها را بپذیرند
2
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 8:19  توسط م
|
آلبر کامو
وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.
منبع: یادداشت های اهور
2
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 6:56  توسط م
|
کارل پوپر
کلی گویی مانند کلیدی است که در هر قفلی جا می گیرد اما هیچ دری را باز نمی کند.
2
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 17:54  توسط م
|
جی.دی.سلینجر
تفاوت میان یک انسان انسان بی تجربه و یک انسان مجرب در اینست که اولی به هر بهانه ای خواهان مرگی شرافتمندانه است در حالیکه دومی به خاطر هر چیزی فروتنانه زندگی را دوست دارد.
2
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 15:59  توسط م
|
آلفرد هیچکاک
در فیلم داستانی، کارگردان خداست. در فیلم مستند، خدا کارگردان است.
منبع:یادداشت های یک فیلمساز جوان
2
نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 7:3  توسط م
|
کارلوس فوئنتس
آن ها می خواهند ما تنها باشیم، چون به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر می شود.
آئورا، کارلوس فوئنتس، عبدالله کوثری، نشر نی، ص۳۵
2
نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 20:49  توسط م
|
یوستین گوردر
مردم به غلط تصور می کنند روح همچون بخار است در حالیکه از یخ هم جامدتر است.
مردی بود که به وجود فرشتگان اعتقاد نداشت. روزی در جنگل کار می کرد، فرشته ای پیش او آمد. مدتی با هم قدم زدند. آنگاه مرد برگشت و به فرشته گفت: بسیارخوب. حالا قبول دارم که فرشته هست اما شما هستی حقیقی همانند ما ندارید. فرشته پرسید: منظورت از این حرف چیست؟ مرد جواب داد: وقتی به آن قطعه سنگ بزرگ رسیدیم، من ناچار بودم آنرا دور بزنم ولی دیدم تو صاف از میان آن گذشتی. وقتی به تنه درختی رسیدیم که سر راهمان افتاده بود من ناچار بودم از روی آن خیز بردارم ولی تو یکراست از وسطش رد شدی.
فرشته سخت متعجب شد و گفت: ما در کنار مرداب که قدم می زدیم به مه برخوردیم، یادت هست ولی هر دو مستقیم از میان آن گذشتیم چون من و تو از مه جامدتریم.
دنیای سوفی، یوستین گوردر،حسن کامشاد، نیلوفر، ص ۵۷۸
2
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 22:10  توسط م
|
ویلیام شکسپیر
Love is like a war;easy to start, difficult to end, impossible to forget
با تشکر از دوست عزیزم: م. ش.ز.
2
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 18:23  توسط م
|
Helen Keller
Keep your face to the sunshine and you can not see the shadow
2
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 9:57  توسط م
|
Elizabeth Anscombe
The primitive sign of Wanting is trying to get! (Thinking It Through) Page 186
2
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 18:23  توسط م
|
لودویگ ویتگنشتاین
اگر کسی به من بگوید که به جاهای بدبد می رفته است من حق داوری درباره او ندارم ولی اگر بگوید که چون عقل برتر داشت به آنجاها می رفت آنوقت می دانم که شیاد است.
2
نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 10:46  توسط م
|
همیشه میدانستم که دوران بزرگسالی به حساب نمیآید: پس از بلوغ، زندگی چیزی جز یک موخره نیست.
منبع: خرابکاری عاشقانه
2
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 9:35  توسط م
|
کتاب کهنه به ز رفيق شفيق (علي درويشيان)
خاطرهاي از دوران كودكي در ذهنم مانده است. آن زمان هنوز آب لولهكشي در شهر نبود و ناچار يا از سردابها آب ميآورديم و گاه هم سقا و ميرابي به منزل آب ميرساند. نزديك خانه ما سرداب بزرگي بود. يك روز مردي ميخ طويلهاي در زمين كوبيد تا مردم موقع برداشتن آب از سرداب آن را تكيهگاه دست خود كنند. چند روزي گذشت و آدم ديگري كه از آنجا ميگذشت، ميخ را ديد. لعنتي فرستاد و ميخ را از جا كند تا مانعي در راه مردم نباشد و پاي كسي به آن گير نكند. فرداي همان روز مردي كه ميخ را كوبيده بود، به سرداب آمد. ديد كه ميخ در جاي خودش نيست. نفريني حواله پدر و مادر كسي كه آن را كنده بود كرد و دوباره ميخ ديگري كوبيد. بزرگتر كه شدم از اين خاطره نتيجه عجيبي گرفتم. اينكه جنگ ميان آدميان جنگ ميان خوبي و بدي نيست؛ بلكه جنگ ميان دو روايت از خوبي است. جنگها هميشه از يقين آدمها سرچشمه ميگيرد. آدمي كه به حقانيت راه و روش و مرام و مسلك و انديشه خود يقين نداشته باشد كه برايش نميجنگد. پس انگار كه هر دو طرف جنگ اهل يقين هستند. البته هر يك ديگري را در مغاك تيره جهل مركب گرفتار ميداند.
اما جهل مركب چيست؟ فرد حقيقت را نميداند اما يقين دارد كه ميداند. از نگاه ديگران او در باتلاق جهل مرکب غوطهور است اما از نگاه خود در وادي يقين و اطمينان است. پس يقين بايد با جهل مركب رابطهاي داشته باشد تا ما بتوانيم معصومانه مرتكب جنايت شويم. بگذاريد مثال ديگري بزنم. به گمانم كمتر كسي با لذتي بيمارگونه شكنجه ميكند. يك شكنجهگر ساديستي پس از مدتي از كارش بركنار ميشود. زيرا حد و اندازه نگه نميدارد و كار را خراب ميكند. شكنجهگر واقعي چنين وضعيتي دارد: هيچ علاقه خاصي به زدن، داغ كردن يا تجاوزكردن ندارد. فقط اينها را به عنوان ابزارهايي ضروري بهكار ميگيرد تا از متهم اقرار لازم را بگيرد. او فقط برحسب وظيفه (آنچه كه البته خودش وظيفه ميداند) عمل ميكند نه بيش از اين. شكنجهگر واقعي ميتواند در چهره ديگر زندگياش، پدري مهربان و مردي شريف باشد. ستمپيشگي براي آنكه تداوم داشته باشد، بايد نيروي خود را از يقين بهدرستي عمل بگيرد. بايد مطمئن باشد كه كاري كه ميكند درست است و بر صراط مستقيم گام برميدارد و راههاي ديگر بيراههاند و روندگانش گمراه. انگار كه بدترين نوع جهل و بهترين نوع علم با هم خويشاوندي دارند. فرشته و اهرمن ويژگيهاي مشابهي از خود بروز ميدهند. اين بيت معروف حافظ را همه شنيده و خواندهايم كه «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». اما اتفاقاً مساله اينجاست كه هر يك از اين هفتاد و دو ملت گمان ميكنند كه حقيقت را ديدهاند. و براي همين بر سر آن ميجنگند. مرز ميان افسانه و حقيقت از مو هم باريكتر است. براي عدهاي كه چنين چيزي را دريافتهاند؛ اين آگاهي بسيار نااميدكننده است. زيرا خواهند گفت: «آه که چه دنياي تهي از معنا و هولناكي است كه آدميان را نميتوان به خاطر آنچه ميكنند، محكوم كرد زيرا آنان به قول انجيل نميدانند چه ميكنند، آنان معصومانه جنايت ميکنند» و براي عدهاي چنين چيزي بس اميدواركننده است زيرا خواهند گفت: «بنگريد که حتي بديها نيز نيروي خود را از خوبي ميگيرند.»
اما هم خوشبينها و هم بدبينها باز يك چيز را فراموش كردهاند. اينكه آگاهي از مغشوش و نامشخص بودن مرز جهل مركب و يقين ميتواند يك نتيجه فوري و ملموس عملي داشته باشد. اگر هر كسي به يقين خود اندكي شك كند و در ترديد فرو رود، ديگر براي آن المشنگه به پا نميكند و دنيا را زير و زبر نميكند.
منبع: شرق
2
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 8:42  توسط م
|
گناه
گناه فقط در آزردن بی دلیل دیگران است، باقی گناهان مهملاتی من درآوردی اند
2
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 6:43  توسط م
|
بهترین دوست
بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابهای خوب رسم دوست داشتن را می آموزند
2
نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 10:59  توسط م
|
صادق هدایت
آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست میکند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمیتواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم میداند... میخواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز میشود: می داند که زیادی است. حتا در اندیشه و تکرار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرباستی دارد، میخواهد خودش را تبرئه کند. دلیل میتراشد، از دلیلی به دلیل دیگر میگریزد، اما اسیر خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمیتواند پایش را بیرون بگذارد.
گمنامی هستیم در دنیایی که دامهای بیشماری در پیش ما گستردهاند، و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان کشورها ـ و گاهی زنی ـ برمیخوریم، اما باید سر به زیر دالانی که در آن گیر کردهایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا ممکن است هر آن جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم چون محکومیت سربستهای ما را دنبال میکند و قانونهایی که به رخ ما میکشند، و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه میبریم از ما می پرسد: "شما هستید؟" و به راه خودش میرود. پس لغزشی از ما سر زده که نمیدانیم، و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم. این گناه وجود ماست. همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار میگیریم، و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانههای چرخ دادگستری میگذرد.
بالاخره مشمول مجازات اشدی میگردیم و در نیمروز خفهای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلبمان فرو میبرد و سگکُش میشویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.
گروه محکومین و پیام کافکا ـ صادق هدایت ـ انتشارات امیرکبیر ـ تهران 1342 ـ ص 13
منبع: واگویه هایی به من دیگر، من و هدایت و بوف کور، عباس معروفی
2
نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 15:29  توسط م
|
حق
جمله ای می گویند که بعضی خیال می کنند که خیلی هم حرف درستی است؛ می گویند: حق گرفتنی است، نه دادنی. در حالیکه حق هم گرفتنی است و هم دادنی. اصلا این جمله که حق را فقط باید گرفت و کسی به تو نمی دهد، ضمنا تشویق به این است که تو حق را باید بگیری نه اینکه حق را باید بدهی؛ صاحب حق باید بیاید، اگر توانست به زور از تو بگیرد، اگر نتوانست که نتوانست.
«آزادی معنوی، مرتضی مطهری، صفحه 41»
منبع: datumfreedom
2
نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 16:34  توسط م
|
نمی بینی!؟
نوشتی:
از مقابلت می گذرم، نمی بینی!؟
نوشتم:
َسر به زیر ِ نبودن ِ توام
نمی بینی!؟
منبع: ما مهر
2
نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 9:55  توسط م
|
مارک فیشر
به خاطر بیاور که در اوج آسمان، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است
اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز کاری را شروع نمی کنند. زمان مطلوب برای شروع همین حالاست.
انسان های متوسط از ترس حرف دیگران یا از دست دادن امنیت، هرگز جرات نمی کنند کاری را که دوست دارد به انجام برسانند.
مشکل تا زمانی مشکل است که تو آن را مشکل بدانی. هرقدر ذهن نیرومندتر باشد، مشکلات ناچیزتر خواهد بود.
اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید ابتدا اندیشه هایت را عوض کنی.
منبع: پسری که به ماه رفت
2
نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 11:9  توسط م
|
عشق
برای فرد سالم، دوست داشتن عیبهای دیگری بزرگترین دلیل عشق است. «میرا اثر کریستوفر فرانک»
منبع
عشق يك ايمان دائمي است. انسان براي آن ايمان دارد كه دارد و براي آن دوست دارد كه دارد و بيش از اين دليلی نيست. «رومن رولان»
نمیدانيد چه قدر خوب است كه دوست در استفاده از ما زياده روي كند. آن چه میكشدمان اين است كه آن كسی كه دوستش میداريم از ما استفاده نكند. «رومن رولان»
زمان آدمها را دگرگون ميكند اما تصويري را كه از ايشان داريم ثابت نگه ميدارد. هيچ چيزي دردناكتر از اين تضاد ميان دگرگوني آدمها و ثبات خاطره نيست. «زمان بازيافته – ص ۳۵۵»
منبع: سیب گاز زده
2
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 19:2  توسط م
|
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
الاهی تو دوستان را به دشمنان می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، در مانده کنی و خود درمان کنی، از خاک، آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضه ی رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن گاه او را زندان کنی و سال ها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی...
الاهی اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.
الاهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده ی دوخته را ...
الاهی گوهر اصطفا (برگزیده شدن) در دامن آدم تو ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو بیختی، و این دو جنس مخالف را با هم تو آمیختی، از روی ادب اگر بد کردیم بر ما مگیر که گرد فتنه تو انگیختی.
الاهی تو آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان، بیامرز ما را رایگان که تو خدایی و نه بازارگان.
الاهی گاه می گویی فرود آی، گاه می گویی بگریز، گاه فرمایی بیا، گاه گویی پرهیز، خدایا این نشان قربت است یا محض رستاخیز، که هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز.
الاهی فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز، می نمایی که بخواه و می گویی پرهیز.
الاهی ... ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی آن بیع بود، لطف و عطای تو کجاست؟
خواجه عبدالله انصاری
2
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 17:33  توسط م
|
غادة السمان
پیش از خواب
گوسفندان را نمیشمارم!
یارانی را میشمارم که ترکشان گفتهام.
صورتهاشان را به یاد میآورم
که یکایک در برابرم ورق میخورند.
آنها را چون زخمها میشمارم...
و خوابم نمیبرد!
منبع
2
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 2:22  توسط م
|
نپرسیدن
گاهی نپرسیدن یک هنر است. یک نوع تهذیب نفس شاید. در مقابل، جواب پرسشهای نکرده را دادن، هنری والاتر. نشانه از شناخت طرف مقابل دارد و بها دادن به دغدغههای او. در این مواقع است که وقتی یکی نمیپرسد و دیگری پاسخ سوال نپرسیدهاش را میدهد، هر دو یک همدلی دوسویه میکنند.
منبع:
دوباره
2
نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 13:3  توسط م
|
کافکا
نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است.
منبع: حروف
2
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 14:44  توسط م
|
یوستین گوردر
وقتی رویا ها آدم را خداوندگار زمان و مکان می کنند این ناراحتیها و رویداد ها چه ارزشی دارند؟
د منبع: 1000years
2
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 23:45  توسط م
|